احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

397

-اگه در اینجا خوشبختی، چرا ترکش می کنی؟

-من از این می ترسم که کسی دوستم داشته باشه، و این مانع از خوش بودنمه.

 

*بعضی از سطرهای "مرگ خوش" آلبر کامو" رو که می خونی، حس می کنی روح "خداحافظ گری کوپر" رومن گاری درش دمیده شده. فکر می کنم یه جورایی پاتریس هم داره از "آزادی از قید تعلق"ی حرف می زنه که بعضیی وقتا از زبان "لنی" می شنویم. مثلن وقتی که میگه : وقتی دیدید یواش یواش می خواهید دختری را برای همیشه در بغل داشته باشید بدانید موقعش رسیده که جا را خالی کنید.

و رومن گاری ادامه میده: وقتی دختری روی شما چنان اثری دارد که تمام اصول زندگی تان را به هم می ریزد، اگر آرام بشینید حسابتان پاک است. عشق فقط عشق نیست. اگر اینطور بود آدم جورش می کرد. عشق زندگی است که سعی می کند شما را دوباره گرفتار خودش کند.

+من هم گاهی وقتا حس می کنم می ترسم. انگار که توی تکامل فردی خودم گنجونده شده باشه این مسئله...

+ میگه: «بوی پاییز میاد، نه؟» میگم : «نه...»

   + هانی هستم ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۳۱ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

ساز دهنی

بچه که بود تابستان ها ساعت ها می نشست لب حوض کوچک وسط حیاط. پاهاش را می کرد توی آب، انگشت هاش را بالا پایین می برد و برای خودش قصه می گفت. هر کدام از انگشت ها یکی از آدم هایی بود که می شناخت. شست راست مادرش بود،شست چپ پدرش. شست راست میزد توی سر شست چپ و می گفت «بی عرضه!» شست چپ کنار می کشید. انگشت کوچکه ی پای چپ، خود حسن بود و انگشت کوچکه ی پای راست زری دختر همسایه. حسن انگشت کوچکه ها را بلد نبود تکان بدهد. مادر زری به مادر حسن می گفت «خوش به حالت. بچه به این آرومی و بی آزاری نعمته والا. زری آتیش به جون گرفته یه دقه آروم و قرار نداره.»

زری گاهی می آمد می نشست کنار حسن لب حوض. تند و تند آدامس بادکنکی می ترکاند و مثل حسن روی انگشت های پاهاش اسم می گذاشت. «این مادرمه که همه ش نق می زنه، این داداش بزرگمه، این داداش کوچیکه س. جفتی میخوان به من زور بگن. چه غلطا! اینم منم.» و با شست راست که خودش بود میزد توی سر داداش ها. آب که شلپ شلوپ می کرد زری می خندید و پاهاش را محکم تر می کوبید توی آب تا بالاخره مادر خودش یا مادر حسن داد می زدند« آروم بگیر بچه!» با این که بازی با انگشت ها اختراع حسن بود دست آخر زری به حسن یاد داد چطور انگشت کوچکه ها را تکان بدهد، و سیزده چارده ساله که بودند یک بار انگشتی را که خودش بود گذاشت روی انگشتی که حسن بود. حسن نفسش بند آمد،بعد لرزش گرفت، بعد پاهاش را از توی حوض درآورد. زری از جا جست و گفت «ایش، بی عرضه!» و از آن به بعد کمتر خانه ی حسن پیداش شد. چند سال بعد که زری را شوهر دادند انگشت بغل شست راست که درازتر از باقی انگشت ها بود شد شوهر زری. حسن هر چه کرد یاد نگرفت این یکی انگشت را تکان بدهد.

سه کتاب/ زویا پیرزاد/نشر مرکز81

 

   + هانی هستم ; ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; ٢٩ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

388

در طی اهلی شدنِ ما، والدین و خواهر و برادرهایمان نظر خود را درباره ی ما بدون فکر کردن ابراز می کنند. ما این عقاید و نظرها را باور می کنیم و همواره در ترس ناشی از آنها به سر می بریم، مثلن این که شنا کردن یا ورزش یا نوشتن را خوب بلد نیستیم. یک نفر می گوید: "نگاه کن! این دختر چه زشت است!" دختر می شنود و باور می کند که زشت است، و با این باور بزرگ می شود. مهم نیست که او چقدر از زیبایی بهره دارد؛ تا زمانی که این میثاق  را پذیرفته است، باور دارد که زشت است. این طلسمی است که او زیر نفوذ آن است.

دون میکوئل روئیز

__________

این برش از کتاب رو به این دلیل انتخاب کردم که این مسئله توی جامعه بسیار شایع و فراوونه! از همین امروز دقت کنید! روزانه چند بار این حرف ها رو می شنوید؟ تو دست و پا چلفتی هستی! تو هیچ وقت نمی تونی کارتو درست انجام بدی. تو هیچی یاد نمی گیری. ریاضیت ضعیفه. دست فرمونت افتضاحه. تو نمی تونی لاغر بشی. تو که قبول نمیشی. تو زشتی! و ... خب اینا سم هایی هست که ما به اطرافیانمون تزریق می کنیم! روانشناسان کودک همیشه و به تکرار گفته اند که به کودک خودتون اعتماد به نفس بدین و بهش بگید تو می تونی. و در عمل؟ - تو خنگی! خسته م کردی از بس یاد نمی گیری! این میشه که با زبان خودمون کاری می کنیم که فرزندمون باور کنه نمی تونه یاد بگیره. و حالا کی بتونه بر این باور پیروز بشه با خداست!! مواظب کلام خودمون باشیم مبادا گناه ناکامی یک نفر بر گردن ما باشه و از کلام ما ریشه گرفته باشه.

   + هانی هستم ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

وقتی از میثاق حرف می زنیم از چه حرف می زنیم؟

هزاران میثاق هست که ما با خودمان، با دیگران، با رویای زندگی مان، با خداوند، با جامعه، با والدینمان، با همسرمان و با بچه هایمان داریم. اما مهم ترین میثاق ها آنهایی هستند که با خودمان داریم. در این میثاق ها شما با خود می گویید که چه کسی هستید، چه احساسی دارید، به چه چیز اعتقاد دارید و چگونه رفتا می کنید. نتیجه ی این میثاق ها آن چیزی است که آن را شخصیت خود می نامید. در این میثاق ها شما می گویید: " این من هستم. این اعتقاد من است. من برخی کارها را می توانم بکنم و برخی کارها را نمی توانم. این واقعیت است،آن خیال است؛ این ممکن است، آن ممکن نیست ".

یک میثاق تنها، آنقدرها مسئله برانگیز نیست، اما ما تعداد زیادی میثاق داریم که موجب رنج بردن ما می شوند و موجب می شوند که در زندگی شکست بخوریم. اگر می خواهید حیاتی شاد و سرشار داشته باشید، باید شجاعت این را پیدا کنید که میثاق های مبتنی بر ترس را در هم بشکنید و اقتدار شخصی خود را مطالبه کنید. میثاق های مبتنی بر ترس موجب صرف انرژی بسیاری می شوند، اما میثاق های مبتنی بر عشق به ما کمک می کنند تا انرژی خود را حفظ کنیم و حتا انرژی بیشتری کسب کنیم.

چهار میثاق مقتدر هستند که به ما کمک می کنند تا توافق هایی که زاده ی ترس هستند و انرژی ما را هدر می دهند، در هم بشکنیم.

میثاق اول: با کلام خود گناه نکنید

میثاق دوم: هیچ چیز را به خود نگیرید

میثاق سوم: تصورات باطل نکنید

میثاق چهارم: همیشه بیشترین تلاشتان را بکنید

 

هر کدام از این میثاق ها در یک فصل کتاب توضیح داده شده اند.

   + هانی هستم ; ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; ٢٦ امرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

تاثیر نظام اعتقادی در تنظیم روابط دیگران با خود

در طول زندگی، هیچ کس به اندازه ی خودتان با شما بدرفتاری نکرده و از شما سوء استفاده نکرده است. و حد این سوء رفتار با خویش دقیقن همان حد و مرزی است که شما از جانب شخصی دیگر تحمل می کنید. اگر کسی شما را کمی بیش از حدی که شما خود را می آزارید ، شما را بیازارد، به احتمال قوی به او اعتراض می کنید یا از او فاصله می گیرید. اما اگر کسی فقط کمی کمتر از خودتان شمار را بیازارد، احتمالن رابطه تان را با او حفظ می کنید و شکیبایی زیادی نسبت به وی نشان می دهید.

اگر با خودتان به شدت بدرفتاری کنید، می توانید تحمل کنید که دیگری شما را کتک بزند، تحقیر کند و با شما مثل یک آشغال رفتار کند. چرا؟ چون نظام اعتقادی شما می گوید: "من سزاوار این رفتار هستم. این شخص به من لطف می کند که با من می ماند. من لیاقت عشق و احترام را ندارم.  من به اندازه ی کافی خوب نیستم". (ص 27)

دون میکوئل روئیز

_______________________

بنا به دلایلی که از کرامات پرشین بلاگ هست و من توضیحی براش ندارم  گاهی وقتا به روز رسانی های وبلاگ نمایش داده نمیشه و وبلاگ روی یک پست خاص فریز میشه. این مورد تا حالا برای چند نفر از دوستان پیش اومده (و حتا برای خودم!). در اینطور مواقع می تونید از قسمت آرشیو روی ماه جاری کلیک کنید و پست به روز شده رو ببینید. این شیوه حداقل تا الان جواب داده!

   + هانی هستم ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ٢۳ امرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

در جستجوی حقیقت، عدالت و زیبایی

همه ی بشریت در جستجوی حقیقت، عدالت و زیبایی است. ما در جستجویی ابدی برای حقیقت هستیم، چون تنها دروغ هایی را که در ذهن خود ذخیره کرده ایم، باور داریم. در جستجوی عدالت هستیم، چون در نظام اعتقادی ای که داریم ، جایی برای عدالت وجود ندارد. در جستجوی زیبایی هستیم، چون هر چقدر هم یک نفر زیبا باشد، ما به وجود زیبایی در دیگری باور نداریم....

ما حقیقت را نمی بینیم، چون کور هستیم. آنچه ما را کور می کند، همه ی باورهای کاذبی است که در ذهن داریم. ما نیاز داریم که حق با ما باشد و دیگران اشتباه کنند. ما به آنچه باور داریم اعتماد می کنیم و باورهای ما موجب رنجمان می شود. به این می ماند که گویی در مهی زندگی می کنیم که نمی گذارد دورتر از جلوی پایمان را ببینیم.

دون میگوئل روئیز

   + هانی هستم ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱٧ امرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

تاوان و عدالت

عدالت حقیقی این است که برای هر اشتباه فقط یک بار تنبیه شویم. بی عدالتی حقیقی این است که برای هر خطا بیش از یک بار تنبیه شویم.

انسان تنها حیوانی است که برای یک خطا هزاران بار تاوان می پردازد.... ما حافظه ای قوی داریم. اشتباه می کنیم، قضاوت می کنیم، خودمان را گناهکار می دانیم و خود را مجازات می کنیم. اگر عدالت وجود داشته باشد، این کافی است؛ ما نیازی به تجدید محاکمه نداریم. اما هر بار که به خاطر می آوریم، مجددن خود را مورد قضاوت قرار می دهیم، دوباره خود را مقصر می شماریم، دوباره خود را مجازات می کنیم، و این کار را بارها و بارها تکرار می کنیم. اگر همسری داشته باشیم او نیز اشتباه ما را خاطرنشان می سازد، آن وقت می توانیم باز هم یک بار دیگر خود را قضاوت کنیم و گناهکار بدانیم و مجازات کنیم. آیا این منصفانه است؟

دون میگوئل روئیز

   + هانی هستم ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱٤ امرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

نظام باورها و کتاب قانون

نظام باورها شبیه یک "کتاب قانون" است که ذهن ما را مقید می کند.(ص 18). این باورها به قدری قوی هستند که حتا اگر سال ها بعد ما در معرض مفاهیم و برداشت های جدیدی قرار بگیریم و بکوشیم که خودمان تصمیم بگیریم، متوجه می شویم که این باورها هنوز زندگی ما را در اختیار دارند.(ص 19)

ما نیاز به مقدار قابل توجهی شجاعت داریم تا بتوانیم با باورهای خود به مقابله برخیزیم. چون حتا اگر بفهمیم که خودمان همه ی این باورها را انتخاب نکرده ایم، واقعیت این است که با همه ی آنها موافقت کرده ایم (ص 19)

همان طور که دولت ، کتاب قانونی دارد که بر رویای جامعه حکومت می کند، نظام باورهای ما نیز کتابی قانونی است که بر رویای ما حکم می راند.(ص 20)

قاضی ذهن ما اشتباه می کند، چون کتاب قانون و نظام باورها اشتباه هستند. کل رویا بر قانونی غلط بنا شده است. نود و پنج درصد باورهایی که در ذهن خود ذخیره کرده ایم دروغ هستند و ما رنج می کشیم چون همه ی این دروغ ها را باور کرده ایم. (ص 21)

   + هانی هستم ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۱ امرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

نظام تنبیه و پاداش

ما فرزندانمان را که این همه دوستشان داریم ، به همان شیوه ای تربیت می کنیم که حیوانات اهلی را؛ با نظام تنبیه و پاداش...

پاداش،توجهی بود که از والدین یا افراد دیگر مثل خواهر و برادرها، آموزگاران و دوستان دریافت می کردیم. و خیلی زود نیاز به جلب توجه دیگران و پاداش گرفتن در ما شکل گرفت.( ص 16)

دریافت پاداش احساس خوبی به انسان می دهد، پس کوشیدیم آنچه را دیگران از ما انتظار دارند انجام دهیم تا بتوانیم پاداش بگیریم. با توجه به ترس از تنبیه و نیاز به پاداش، ما کم کم ادعا کردیم کسی هستیم که نبودیم _ فقط به خاطر خوشایند دیگران، تنها به خاطر اینکه به نظر دیگران به اندازه ی کافی خوب باشیم. در آغاز خوشنود کردن پدر و مادر مد نظرمان بود و بعد خوشنود کردن آموزگاران در مدرسه و سپس کلیسا. تا این که به نقش بازی کردن عادت کردیم. ما از ترس طرد شدن مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم. ترس از طرد شدن تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد. سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم. تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر، پدر، جامعه و مذهب.(ص17)

ما آموخته ایم که زندگی مان را در جهت ارضای خواسته های دیگران بگذرانیم. آموخته ایم که طبق دیدگاه های دیگران زندگی کنیم، از ترس اینکه پذیرفته نشویم و از نظر دیگران به اندازه ی کافی خوب نباشیم. (ص25)

دون میگوئل روئیز 

   + هانی هستم ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ٦ امرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

میثاق ها، رویای برونی و اهلی شدن

رویای برونی توجه ما را جلب می کند و به ما می آموزد به چه ایمان بیاوریم، و این را از زبانی که به آن سخن می گوییم آغاز می کند. زبان رمزی است برای ادراک، تفاهم و ارتباط بین انسان ها. هر حرف و هر کلمه در هر زبان یک میثاق است. ما این را یک صفحه از کتاب می نامیم، کلمه ی "صفحه" میثاقی است که ما آن را درک می کنیم....

شما زبان خود را انتخاب نکرده اید. شما مذهب یا ارزش های اخلاقی خویش را انتخاب نکرده اید _ آنها قبل از تولد شما وجود داشته اند. ما هرگز مجال این را نداشته ایم که انتخاب کنیم به چه چیز باور داشته باشیم و به چه چیز نه. ما هرگز حتا کوچک ترینِ این میثاق ها را برنگزیده ایم. ما حتا نام خود را نیز انتخاب نکرده ایم...

به تدریج که میثاق ها را می پذیریم آنها را باور می کنیم، و این آن چیزی است که ایمان نامیده می شود. ایمان داشتن یعنی باور داشتن بدون قید و شرط.

ما در کودکی از این طریق می آموزیم. کودکان هر چه را بزرگ ترها بگویند، باور می کنند. ما با آنها موافقت می کنیم و ایمانمان به قدری قوی است که نظام اعتقادی مان کل رویای ما از حیات را در اختیار می گیرد. ما این باورها را انتخاب نکرده ایم، و امکان داشت که علیه آنها عصیان کنیم، ولی به اندازه ی کافی قوی نیستیم تا پیروز شویم. نتیجه این است که با توافق خودمان به این باورها تسلیم می شویم.

من این روند را اهلی شدن انسان ها می نامم... در روند اهلی شدنِ انسان ها، اطلاعاتی که از رویایی برونی می آید به رویای درونی انتقال می یابد و نظام جامع باورهای ما را می آفریند... و هر روز پس از دیگری در خانه و بعد مدرسه و سپس در کلیسا یا از طریق تلویزیون به ما گفته می شود که چگونه زندگی کنیم، و چه رفتاری پذیرفتنی است. رویای برونی به ما می آموزد که چگونه موجودی بشری باشیم... و ما همچنین قضاوت کردن را فرا می گیریم... (ص 15)

 اهلی شدن به قدری شدید است که در دوره ای از زندگی دیگر نیازی نیست که شخص دیگری ما را اهلی کند. دیگر نیازی به پدر و مادر یا مدرسه یا کلیسا نیست تا ما را اهلی کنند. ما به قدری خوب تربیت شده ایم که خودمان خود را اهلی می کنیم. (ص 17)

پ ن ) خب نمی خواستم این پست این همه طولانی بشه ولی چون باز هم از متن این کتاب خواهم نوشت باید یک سری مفاهیم که توی این کتاب ازش حرف زده میشه رو همونطور که توی مقدمه توضیح داده شده اینجا می نوشتم. از جمله رویای سیاره ی زمین، ایمان، میثاق، اهلی شدن و چیزهایی که توی این دو پست نوشتم.

   + هانی هستم ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ٩ امرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

چهار میثاق

هدیه چیز خوبیه! به ویژه وقتی کتاب باشه. و همین کافی بود که وقتی میرم سراغ لیست نخونده هام، از کتابی که هدیه گرفتم شروع کنم؛ "چهار میثاق" از "دون میگوئل روئیز" که کنار اسم یک دوست عزیز، تاریخ 21 / 9 / 94 رو توی صفحه ی اولش داره. و البته بگم اون یک فصل مرگ خوش هنوز سر جاشه. انگار طلسم شده باشه ولی همین روزا می خونمش.

چهار میثاق که توضیحِ " کتاب خرَد سرخپوستان تولتک" رو روی جلدش داره با ترجمه ی دل آرا قهرمان و به وسیله ی نشر ذهن آویز منتشر شده. توی پیشگفتار مترجم می خونیم: "این کتاب حاصل تجربیات و اندیشه های مردی است از تبار سرخپوستان آمریکای مرکزی، که باورهای بنیادی تولتک ها را به زبانی ساده با مثال های قابل فهم و طبقه بندی بسیار مفید و موثر به نسل های جدید ارمغان کرده، با این امید که رویای سیاره ی زمین را تغییر دهند".

اما حتمن می پرسید "رویای سیاره ی زمین" چیه؟ خب این رو از مقدمه و صفحه ی 12 کتاب نقل می کنم:

"موجودات بشری تمام مدت رویا می بینند. قبل از تولد ما، انسان هایی که پیش از ما می زیستند رویایی بزرگ و برونی آفریدند که می توانیم آن را رویای جامعه یا رویای سیاره ی زمین بنامیم. رویای سیاره ی زمین، رویای مشترک میلیاردها رویای کوچک تر و شخصی است که با هم رویای یک خانواده، رویای یک جامعه، رویای یک شهر، رویای یک کشور و بالاخره رویایی که همه ی بشریت را در برمی گیرد، می سازند. رویای سیاره در برگیرنده ی تمام قوانین اجتماعی، باورها، مقررات، مذاهب و فرهنگ های مختلف است که شامل چگونگی اداره ی حکومت ها، مدارس، وقایع اجتماعی و تعطیلات هم می شود. 

ما با توانایی رویا دیدن به دنیا می آییم و انسان هایی که پیش از ما زیسته اند به ما می آموزند که چگونه به شیوه ی جامعه رویا ببینیم. رویای برونی بشر تعداد بی شماری قاعده دارد ، و هنگامی که فردی متولد می شود ما توجه او را جلب می کنیم و این قواعد را وارد ذهنش می سازیم. رویای برونی از پدر، مادر، مدارس و مذهب استفاده می کند تا به ما بیاموزد که چگونه رویا ببینیم..."

دون میگوئل روئیز توی این کتاب چهار میثاق رو معرفی می کنه که "به ما کمک می کنند تا توافق هایی که زاده ی ترس هستند و انرژی ما را هدر می دهند، در هم بشکنیم." 

یک فصل از این کتاب رو خوندم و دوسش داشتم. مترجم نوشته: " این کتاب با همه ی جذایت هایش برای کسانی که مقید به عمل هستند یا ذهنشان درگیر مطلبی می شود که مطالعه می کنند، در ابتدا جذاب، در اواسط دشوار و سنگین و در انتها بسیار سبک و آرامبخش است.".

همزمان با خوندن این کتاب ، بخش هاییش رو اینجا می نویسم.

   + هانی هستم ; ۸:٠۳ ‎ق.ظ ; ٥ امرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

وقتی هولدن از دخترها حرف می زند!

شما با یک دختر باهوش همرقص بشوید تا ببینید چطور شما را روی پیست به این طرف و آن طرف هدایت می کند. ولی حالا دختر اگر یک رقاص ناشی باشد ، بهترین کاری که می توانید بکنید این است که بروید با او پشت یک میز بنشینید و مشروب بخورید و مست کنید.

_________

زن ها اینطوری اند. هر وقت کار قشنگی بکنند آدم عاشقشان می شوند.هر چند که قشنگ هم نباشند، هر چند که احمق هم باشند. آدم عاشقشان می شود و دیگر حواس خودش را نمی فهمد. خدایا این زن ها آدم را پاک دیوانه می کنند.

 ________

در تمام عالم یک کاباره نیست که آدم طاقت بیاورد مدت زیادی در آنجا بشیند مگر اینکه یک مشروب پدر مادر‌دار سفارش بدهد و بخورد مست کند یا با دختری باشد که حسابی هوش از سر آدم بپراند.

________

اگر دختری وقتی که سر وعده اش می آید خوشگل و دلربا باشد، چه کسی به دیر آمدنش اهمیت می دهد؟ به خدا هیچ کس!

   + هانی هستم ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ٩ تیر ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

از غم عشق...

 # زنان و مردان هر یک به گونه ی متفاوتی تمایل به تاب آوردن در مقابل غم عشق دارند. مردان اغلب به شریک های رومانتیک شان وابسته هستند. شاید به این خاطر که مردان -به عنوان یک قانون- کمتر به خانواده و دوستان وابسته هستند. و شاید به همین خاطر یک مرد زمانی که از یک جفت سرخورده می شود نسبت به خویشاوندانش یا رفقا بیشتر تمایل به روی آوردن به الکل ، مواد مخدر یا رانندگی بی دقت دارد. علاوه بر این احتمال اینکه مردان درد خود را آشکار کنند کم است. درد و غصه هایشان را در هسته ی داخلی روانشان نگه می دارند. { این وابستگی بیشترِ مردان به شریک، باعث می شود که مردان به دلیل نداشتن حمایت کافی از خانواده و دوستان (یا تکیه نکردن به آنها بر خلاف زنان) هنگام جدایی متحمل درد و رنج بیشتری شوند}.

چرا عاشق می شویم؟ / هلن فیشر

_______________

از غم عشق چه می باید کرد؟من نمی دانم هیچ
تو بگو... تشنه ام،تشنه ترین تشنه ها
از عطشی می سوزم،تو بگو...من نمی دانم هیچ
از غم عشق چه می باید کرد؟

مسعود فردمنش

   + هانی هستم ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱٤ تیر ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

شمه ای از کرامات دوپامین!

#تجربه های جدید میزان دوپامین را در مغز افزایش می دهند.{همانطور که} انسان های پر رمز و راز، جدید و نادیده هستند و جدید بودن آنها همراه با افزایش میزان دوپامین است... دوپامین را به عنوان سوخت عشق رمانتیک می شناسند {که باعث } ایجاد توجه تمرکز یافته، انرژی شدید، رفتارهای هدف دار، انگیزه برای کسب پاداش و حتا روان شیدایی می شود که از خصوصیات عشق رمانتیک است. {دوپامین همچنین در ارتباط با سیستم پاداش مغز می باشد}. هنگامی که پاداش به تاخیر می افتد سلول های مولد دوپامین در مغز فعالیت خود را افزایش داده، میزان بیشتری از این محرک طبیعی را برای انرژی دادن به مغز و افکار متمرکز پمپ می کند و باعث می شود که تعقیب کننده، سخت تر برای کسب جایزه تلاش کند. {مثلن وقتی موانعی بر سر راه شما برای رسیدن به معشوق قرار بگیرد طی مکانیسم هایی دوپامین افزایش یافته و باعث می شود قدرت تحمل رنج شما بیشتر شده و برای رسیدن به معشوق (پاداش) تلاش بیشتری کنید} افزایش دوپامین همچنین اغلب باعث افزایش تستسترون - هورمون تمایلاتجنـ ـسی-  می شود.

چرا عاشق می شویم؟ / هلن فیشر

# سطرهای مورب از متن کتاب نیستند.

   + هانی هستم ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; ٧ تیر ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

چند خط از هلن فیشر

 خب. من کتاب "چرا عاشق می شویم" هلن فیشر رو چند وقته تموم کردم.قبلن با تگ هلن فیشر بخش هاییش رو اینجا گذاشته بودم که می تونید ببینید و امروز به عنوان بخش پایانی، چند نکته دیگه از این کتاب رو مرور می کنم. پیشنهاد می کنم برای آشنا شدن با ساز و کار شیمایی مغز در هنگام عاشقی این کتاب رو بخونید. به اطلاعات جالب و خوبی خواهید رسید.

#مردان3 تا 4 برابر بیشتر از زنان بعد از اینکه عشق بازی از بین رفت، خودکشی می کنند.

# 61 درصد از مردان و 46 درصد از زنان اظهار کردند که زمانی که فکر می کنند معشوقشان آنها را دوست ندارد ناامیدی وجودشان را فرا می گیرد.

# به عنوان یک قاعده، زوج های اطراف دنیا که طلاق می گیرند، تمایل به جدا شدن در اطراف سال چهارم ازدواج دارند.

#هر دو جنس به اشخاصی جذب می شوند که به نظرشان مرموز و اسرارآمیز می آید.

# حسادت در اطراف دنیا متداول است. در واقع این حس انحصارطلبی و مالکیت آنقدر در تمام طبیعت معمول است که دانشمندان آن را "گارد جفت" می نامند.

# عشق رمانتیک اساسن با دو تمایل جفت بودن در ارتباط است: هوس، که همان تمایل به ارضای جنـ ـسی است و دلبستگی که همراه با احساس آرامش ، امنیت و پیوند با شریکی است که مدت زمان طولانی را با هم گذرانده اند.

و چند خط پایانی کتاب:

مردم از من می پرسند که چقدر اطلاعات و دانش من از عشق رومانتیک بر زندگی شخصی ام تاثیر گذاشته است... فهم و درک من از این موضوع باعث تغییر احساساتم به صورت عملی نشده است. شما می توانید هر نت سمفونی نهم بتهوون را بشناسید، با این وجود هنوز هر زمانی که آن را می شنوید غرق در احساس می شوید و شما می توانید بفهمید که دقیقن چگونه رامبرانت نقاشی هایش را طرح زده است، با این وجود یکی از نقاشی های چهره ی او را نگاه کنید و احساس یکسان و گیج کننده مانند تمام انسان ها را احساس کنید.

یا تمام مواد تشکیل دهنده ی یک کیک شکلاتی خوشمزه را بدانید ولی باز هم از خوردن آن لذت ببرید!!

   + هانی هستم ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ٧ امرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

لافکادیو

او به راستی نمی دانست به کجا می رود. اما این را می دانست که به جایی می رود. چون هر کس به هر حال باید به جایی برود. مگر نه؟

او حقیقتن نمی دانست چه اتفاقی خواهد افتاد، اما دست کم می دانست که به هر حال اتفاقی خواهد افتاد. چون همیشه اتفاقی می افتد. اینطور نیست؟

___________

لافکادیو، داستان شیری که "جواب گلوله را با گلوله داد" اثری است از شل سیلور استاین. شیری که بعد از یک سری ماجراها دیگر " نه شیر واقعی بود، نه انسان واقعی":

-ببینید ، من نمی خواهم هیچ شیری را بکشم و قطعن نمی خواهم هیچ کدام از شما شکارچی ها را هم بخورم. من نمی خواهم در جنگل بمانم و خرگوش خام بخورم و صد البته نمی خواهم به شهر برگردم و دوغ سر بکشم. نمی خواهم با دمم بازی کنم اما ورق بازی را هم دوست ندارم. من فکر می کنم با شکارچی ها نیستم. به گمانم مال دنیای شیرها هم نیستم. من به هیچ جا تعلق ندارم، به هیچ جا.

__________________

#بعضی وقتا هم دچار یک چنین حسی میشیم. احساس تعلق به هیچ کجا. یک جور حس سردرگمی.  البته این با آزادی از قید تعلق "باگ" توی خداحافظ گری کوپر فرق داره. "آزادی از قید تعلق چیز فوق العاده ای بود. وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی. نه طرفدار کسی هستی نه ضد کسی. همین". فکر می کنم به هیچ کجا تعلق نداشتن حس خوبی نباشه. چون یک جورایی ناخواسته به نظر میاد. مث شیر داستان سیلور استاین که قاطی جماعت انسانی شده و حالا نه شیره و نه انسان. گاهی وقتا ما جایی برای نرفتن هم نداریم...

 

 

 

   + هانی هستم ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ٦ تیر ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

323

تنها کاری که آدم لازم است بکند این است که چیزی بگوید که کسی از آن سر درنیاورد، و آن وقت هر کاری دلتان بخواهد  برایتان انجام می دهند.

**

وقتی که یه نفر مرده باشه دلیل نمیشه که آدم دیگه دوسش نداشته باشه. مخصوصن وقتی که اون شخص هزار درجه بهتر  از آدمایی باشه که می دونیم زنده ن.

 **

خوشم نمی آید به آدم های قدیمی که بیش از 100 سال از عمرشان گذشته است، حرف های تازه بزنم.آنها از اینجور حرف ها خوششان نمی آید و گوششان هم بدهکار نیست.

   + هانی هستم ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ٥ تیر ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

317

-این پرتگاهی که من فکر می کنم تو به طرفش میری، پرتگاه مخصوصی است. پرتگاهی وحشتناک.کسی که به این ورطه میفته توانایی اونو نداره که افتادن خود رو به اعماق اون حس کنه یا صدای اونو بشنوه. اون همچنان به اعماق فرو میره.این حادثه تمامن سرانجام کسانی است که زمانی در زندگی خود جویای چیزی بودن که محیط شون نمی تونسته اونو عرضه کنه.یا اینکه فکر می کردن که فقط محیط خود اونهاست که نمی تونه اونو فراهم کنه.از این جهت از جست و جو دست کشیدن.  حتا پیش از اونکه به جست و جو بپردازن از اون دست کشیدن...

   + هانی هستم ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۳٠ خرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

311

موقعی که آدم می میرد، این مردم خوب آدم را از چهار طرف محاصره می کنند. من امیدوارم وقتی مردم یک آدم با فهم و شعوری پیدا شود و جنازه ی مرا توی رودخانه ای جایی بیندازد. هر جا می خواهد باشد ولی توی قبرستان ، وسط مرده ها، چالم نکنند. روزهای جمعه می آیند و روی شکم آدم دسته گل می گذارند، و از این جور کارهای مسخره. وقتی که آدم زنده نباشد گل را می خواهد چکار؟ مرده که به گل احتیاج ندارد...

___________

# یک روز به شیدایی... اما نپرس کِی، چون نمی دونم!

#هر کجا روی وصله ی منی!

"شکوه" ی نادر گلچین رو بشنوید

   + هانی هستم ; ٧:۱٩ ‎ق.ظ ; ٢٥ خرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

و اینک آخرین پست ناطوردشتی

تمام بدبختی همین جاست. آدم هیچ وقت نمی تواند جایی را پیدا کند که دنج و دلچسب باشد، برای اینکه همچو جایی در دنیا اصلن وجود ندارد. آدم ممکن است خیال کند که همچو جایی وجود دارد، اما همین که پاش رسید آنجا و موقعی که هیچ انتظارش را ندارد یک نفر از غیب پیداش می شود و درست جلو چشم آدم می نویسد: "گاییـ دمت" . اگر قبول ندارید یک بار امتحان کنید. من گمان می کنم موقعی که بمیرم و مرا توی قبرستان چال کنند و یک سنگ قبری رویش بگذارند که رویش نوشته باشند "هولدن کالفیلد" ، متولد سال فلان و تاریخ وفات فلان و از این جور چیزها آخر سر درست زیر آن خواهند نوشت "گاییـ دمت". من این را حتم دارم. حالا می بینید.

 * 

اگر آدم بیفتد به پاک کردن "گاییـ دمت" هایی که در تمام دنیا روی در و دیوار کنده شده، اگر نصف آنها را هم پاک کند، باز خیلی هنر کرده است. من که گمان نمی کنم بشود.

   + هانی هستم ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; ۳٠ تیر ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

307

بعضی از چیزها باید همانطور که هستند باشند و تغییر نکنند. کاش می شد همه ی آن چیزها را چپاند توی یک جعبه ی  شیشه ای و ولشان کرد همان طور بمانند. می دانم که این کار امکان ندارد ولی آن طور هم خیلی بد است.

____

 این روشنفکرها هیچ خوش ندارند یک گفت و گوی معقول و حسابی با آدم بکنند، مگر اینکه خودشان متکلم وحده باشند.همیشه از آدم می خواهند وقتی خودشان حرف نمی زنند دیگران هم حرف نزنند، و موقعی که خودشان به اتاقشان برمی‌گردند دیگران هم به اتاقشان برگردند.

   + هانی هستم ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ٢٢ خرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

303

مردم همیشه خیال می کنند هر چیزی همه اش درست است. من به این چیزها اصلن اهمیت نمی دهم مگر بعضی وقت ها که مردم به من نصیحت می کنند ک مطابق سن و سالم رفتار کنم. بعضی وقت ها کارهایی میکنم که خیلی بالاتر از سنم است - واقعن اینطور است- اما مردم هیچ وقت اینجور چیزها را نمی بینند. مردم هیچ چیز نمی بینند.

آدم های خوشگل یا آدم هایی که فکر می کنند خیلی زرنگند همیشه از آدم تقاضای "لطف بزرگ"ی دارند. آنها چون برای خودشان می میرندخیال می کنند دیگران هم براشان می میرند. خیلی بامزه است! 


   + هانی هستم ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱٩ خرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

مسابقه برای هیچـــــــــــــــــــــــــــــ

-پسرم زندگی مسابقه س. زندگی مسابقه ایه که آدم باید اونو درست بازی کنه.

-بله قربان. اینو می دونم. می دونم که زندگی مسابقه س.

مسابقه. مسابقه سر چی؟ کشک چی؟ اگه آدم جزء تیمی باشه که همه شون بچه های زبلی باشن باز یک چیزی میشه گفت که مسابقه س. اما اگه جزء اون تیمی باشه که یه بچه ی زبلی توش نیست اون وقت چه مسابقه ای؟ مسابقه برای چی؟ هیچ!

   + هانی هستم ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱٦ خرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

رفتن... همیشه رفتن

علت اینکه آن طرف ها پرسه می زدم این بود که سعی می کردم پیش خودم حس کنم دارم خداحافظی می کنم.منظورم این است که بعضی وقت ها شده که از مدرسه یا جای دیگری رفته ام و حتا خودم هم ندانسته ام که دارم می روم.این طوری خوشم نمی آید.برایم فرق نمی کند که خداحافظی غمناک باشد یا سخت باشد، ولی دلم می خواهد وقتی از جایی می روم خودم بدانم که دارم می روم. اگر آدم نداند حالش بدتر می شود.

_______________

نامربوط نوشت: کاش میشد همه خبرهای خوب رو جاااااار زد!

حداقل اینو می تونم بگم که دوستم توی امتحان تخصص پزشکی رتبه ای که می خواست رو آورد و حسابی براش خوشحالم.

   + هانی هستم ; ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱٥ خرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

تو هنوزم تلخ و نابی...

نشد کسی چیزی به من هدیه بدهد و آن هدیه آخر سر باعث غم و غصه ی من نشود.

#در حال خوندن ناطوردشت

کاشکی مو بیدم ای شلیل مرغ منِ حوشت

ورچیدم خیرده برنج آی شلیل زیر نعل کوشت

#از یک ترانه ی بختیاری

   + هانی هستم ; ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱٤ خرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

پیوست به دو پست پیشتر

در میان دانشجویان کالج کیس وسترن، 93 درصد از هر دو جنس اظهار کردند که توسط کسی که شدیدن عاشقش بوده اند طرد شده اند. 95 درصد اظهار کردند که کسی را که عمیقن عاشق آنها بوده طرد کرده اند. در واقع هیچ کس در دنیا از احساس پوچی، ناامیدی، ترس و جنونی که طرد شدن می تواند به وجود بیاورد نجات نیافته است.

   + هانی هستم ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۳ خرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

انواع دلبستگی از نظر الیان فیلد و ریچارد رایسون

انسان های بالغ یکی از 6 نوع دلبستگی را ابراز می کنند:

 "دلیستگی قطعی"؛ زنان و مردانی که حقیقتن وابسته هستند تمایل به انتخاب معشوقه هایی دارند که بتوانند در کنارش باشند. آنها همچنین به راحتی دوست پیدا کرده و آنها را حفظ می کنند.

" انسان های هوسباز " دلزده و کسل می شوند. اگر عاشقی را به دست آورند بی قرار می شوند. اگر جفت از آنها جدا شود، به دنبالش روان می شوند.

"افراد با وفا" جفتی را ترجیح می دهند که بتوانند رابطه ی ثابتی را با او برقرار کنند.

"گونه های تغییر پذیر" به راحتی دلسرد می شوند؛ آنها استقلال خودشان را دوست داشته، از صمیمیت و دلبستگی عمیق می گریزند.

عاشق های "موقت" دوست ندارند که زمان و انرژی زیادی را در عشق صرف کنند. آنها قرار ملاقات را دوست دارند اما مطالعه کردن، مسافرت یا کار کردن نسبت به شریک رومانتیک حق تقدم دارد

و تعداد انگشت شماری از مردان و زنان به "رومانس" علاقه ای ندارند. آنها هیچ تلاشی برای جلب عشق یا نگاه داشتن معشوق نمی کنند.

 

هلن فیشر/ چرا عاشق می شویم؟

   + هانی هستم ; ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ٥ خرداد ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

عاشقیت

هنگام عاشقی، مردان نسبت به زنان خیلی مصمم تر و با اراده ترند. طبق بررسی هایم تنها 40 درصد از زنان جوان با این جمله موافق بودند: " داشتن یک رابطه ی خوب با «او» خیلی مهم تر از داشتن رابطه ی خوب با خانواده ام است" . در صورتی که 60 درصد مردان جوان اظهار کرده اند که رابطه ی عشقی آنها در وهله ی اول قرار می گیرد. علاوه بر این، اگر چه اغلب مردم فکر می کنند زنان کسانی هستند که کنار تلفن منتظر می مانند، برنامه شان را تغییر می دهند و اطراف اداره یا باشگاه پرسه می زنند تا در دسترس معشوقه باشند، اما پرسشنامه ی من نشان داده است که اغلب، مردان امریکایی نسبت به زنان، بیشتر اولویت هایشان را تغییر می دهند....

 

# در حال خواندنِ " چرا عاشق می شویم"/ هلن فیشر

دو سه هفته ای خوندن این کتاب متوقف اما امروز از سر گرفته شد. بعد از تموم کردن این کتاب احتمالن به سراغ "درباره ی عشق" که چند مقاله ی فلسفی با ترجمه ی آرش نراقی هست میرم و بعد از اون هم "هنر عشق ورزی" اریک فروم رو یکبار دیگه می خونم.

   + هانی هستم ; ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم...

بساط کتابش رو پهن کرده بود توی ورودی تئاتر شهر. میون اون همه دستفروش توی انقلاب که کتابای ممنوعه رو چیده بودن توی پیاده رو و بی خیال از کنارشون رد شده بودم این یکی توجهم رو جلب کرد. ساعت 2 بود و باید یک ساعت بیرون منتظر می موندم تا ساعت سه یه کار اداری رو همون اطراف انجام بدم و خب برگشتن به خونه ی دوستم اصلن به صرفه نبود. باید یک جوری این یک ساعت می گذشت. هدفون هم باهام نبود که از دنیای بیرون ببُرم و برم توی عالمی که فقط "صداهای خواسته" باشه. گفتم یه کتاب بخرم و تو این فاصله بخونم. رفتم طرفش. پرسیدم از "رضا براهنی" چیزی داری؟ تعجب کرد که من دنبال چنین کتابی می گردم. خیلی وقت بود دنبالش می گشتم. گفت: این روزا دیگه کسی "دکتر براهنی" رو درک نمی کنه. عجیبه که تو سراغش رو می گیری. و شروع کرد به حرف زدن از "دکتر براهنی" و دهه های درخشان ادبیات و ...

این مقدمه رو برای این گفتم که چن تا کتاب معرفی کنم. البته پیشاپیش تکلیفم رو با نمایشگاه کتاب امسال روشن کنم؛ نمایشگاه کتابی که اسم ناشرها رو سردر غرفه ها نزده، ناشرها حتا طبق حروف الفبا نیستن و بدتر از همه یه کامپیوتر نداره که سالن و راهروی ناشر مورد نظرت رو برات پیدا کنه ارزش وقت گذاشتن نداره!! و خب طبیعیه که از نمایشگاه کتاب امسال جز از نشر حرفه : هنرمند و دو تا کتاب عکاسی از یک ناشر دیگه، هیچ چیزی نخریدم. در واقع لیست نداشتم (که اگه بود هم مصیبت بود پیدا کردنش با این وضعیت) و گشتن توی اون نمایشگاه درهم هم که .... . بخش خوب نمایشگاه همون خرید چهار فصلنامه از سری فصلنامه های حرفه : هنرمند بود که تخفیف 50 درصدی خورده بود! البته کتاب های دیگری هم می خواستم از اونجا بخرم که در کمال خوش شانسیِ(!!!) جیب حقیر، دستگاه پوز خراب بود و من هم که پول نقد زیادی با خودم نداشتم! اینم از حکایت دستگاه های پوز نمایشگاه!!

در عوض شبی که با دوستم به باغ فردوس رفتیم چن تا از کتابایی که دوست داشتم رو خریدم. در واقع وارد کتابفروشی باغ فردوس شدم و دامنم از دست برفت!

و اما چیا خریدم! دو کتاب از رضا براهنی خریدم که مدت ها بود به سرم زده بود بخونم. در واقع تا الان هیچ کتابی از رضا براهنی نخونده بودم و خیلی کنجکاو بودم بخونمش. کتاب "ظل الله" ( که خب طبیعتن افست بود و چاپ 1358) و "خطاب به پروانه ها". دو تا مجموعه داستان هم از شهریار مندنی پور گرفتم؛ "آبی ماوراء بحار" و "ماه نیمروز" + آخرین کتاب محمود دولت آبادی؛ "بنی آدم" و البته یک کتاب از حرفه : هنرمند هم از این کتابفروشی گرفتم به نام " حتمن عکس دیگری هم هست".

خلاصه اینکه کتابفروشی باغ فردوس -که اسمش رو یادم نیست- جای خوبیه که می تونید کتاب های خوبی پیدا کنید و خودتون و جیبتون(!!) و اگه مایل بودین دوستانتون رو سورپرایز کنید.

عنوان؛ سطری از رضا براهنی

   + هانی هستم ; ٧:٤٩ ‎ق.ظ ; ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

دور دنیا با شعر 17

محبوب از دست رفته را

به خاطر می آورم

شوآ

پیش نوشت : رادیو روغن حبه ی انگور رو از اینجا دانلود و گوش کنید.

پساپیش نوشت: شوپن گوش بدین تا به پیانو پی ببرید!!

سلام دوستانِ جان. به بیستمین روز بهار و هفدهمین جهانگردی شعرانه خوش اومدین!

برای امروز به سراغ نشر حرفه:هنرمند رفتم. "تو مشغول مردنت بودی" کتابی بود که منو با این انتشارات آشنا کرد. PDFش رو دیده بودم و بعد تمام کتابفروشیا رو برای پیدا کردنش زیر و رو کردم! کتاب بعدی که از این ناشر خریدم "چیزی تو کشو نیست" بود. هر دو کتاب گزیده ای از شعر و عکس جهان هستن که خیلی هم خوب گزینش و چینش شده ن. و برای امروز هشت شعر و هایکو می خونیم از کتاب "سوی آبی بادها" که به کوشش کیارنگ علایی گردآوری شده؛ تاملی بر عکس های رینکو کاوائوچی.

با ادامه ی مطلب همراه باشید :) 

بیشتر بخوانید
   + هانی هستم ; ۸:۱۸ ‎ق.ظ ; ٢٠ فروردین ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

 

در بسیاری از بررسی ها، 79 درصد از مردان و 87 درصد از زنان اظهارداشتند که هنگامی که معشوقه در کنارشان نیست هرگز با کس دیگری قرارهای عاشقانه نمی گذارند.

چرا عاشق می شویم؟ / هلن فیشر

پی نوشت: بعد اون درصد باقیمانده چی؟ |:


   + هانی هستم ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۸ فروردین ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست

طبق بررسی هایم 73 درصد از مردان و 85 درصد از زنان جزیی ترین مواردی را که معشوقه شان گفته بود یا انجام داده بود را به خاطر می آوردند. 83 درصد از مردان و 90 درصد از زنان هنگام فکر کردن به معشوقه در تخیلاتشان این صحنه ها را دوباره تکرار می کنند.

چرا عاشق می شویم؟ / هلن فیشر

پی نوشت:

               حبیب: خب خسته شو.
               جمشید: خسته شم بشم عین تو؟ که یادت نمیاد؟
               حبیب: آخه اینطوری به چه درد میخوره؟
               جمشید: به این درد که یادمه، صبح که پا میشم تا شب یادمه.

#رادیو چهرازی

#عنوان از شفیعی کدکنی

   + هانی هستم ; ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; ٢۱ فروردین ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

به من نشونه ای بده!

79 درصد از مردان و 83 درصد از زنان هنگامی که شدیدن مجذوب کسی می شوند کلیه ی رفتارهای شخص مورد نظر را موشکافی کرده و به دنبال سرنخی از عشق و احساس آن شخص نسبت به خود می گردند و 62 درصد از مردان و 51 درصد از زنان اظهار کرده اند که آنها اغلب به دنبال معانی دیگری در کلمات و حرکات معشوق می گردند.

چرا عاشق می شویم/هلن فیشر/ترجمه آیدا ابونصر/ نشر نوید شیراز

____________

#امروز اتفاق خوبی خواهد افتاد ...

#دنیای به شدت وارونه ای داریم که حالم ازش به هم می خوره.

#خدایا چنان کن سرانجام کار...

بعدن نوشت: اون اتفاق خوب نیفتاد. به همین سادگی و خوشمزگی

   + هانی هستم ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱٧ فروردین ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

چرا عاشق می شویم؟

"بسیاری از انسان های شیدا طرز لباس پوشیدن شان، ویژگی های رفتاری و اخلاقی، عادات و حتا گاهی ارزش های شان را برای جلب نظر معشوقه تغییر می دهند؛ علاقه ی جدید به گلف، درس های تانگو، جمع آوری عتیقه ها، مدل جدید مو، گوش کردن به اهنگ های موزارت به جای آهنگ های وسترن و محلی ، حتا نقل مکان به شهر جدید یا شروع حرفه ای جدید از این جمله است. زنان و مردانی که عشق وجودشان را تسخیر کرده است، کلیه ی علایق، باورها و شیوه های بدیع و نوظهور زندگی را برای خشنود کردن عزیزشان می پذیرند.

عشاق زندگی خود را با وفق دادن آن با دلدار نوآرایی می کنند."

چرا عاشق می شویم/هلن فیشر/ترجمه آیدا ابونصر/ نشر نوید شیراز

خب! یکی از کارهایی که باید در سال نو می کردم خوندن ناخونده ها بود!! این کار رو با "چرا عاشق می شویم" هلن فیشر شروع کردم. این کتاب از دیماه 92 |: توی کتابخونه م جا خوش کرده بود. بارها استارت خوندنش رو زده بودم ولی هی نمیشد پیش برم تا دیروز با خودم آوردمش سر کار و توی وقت های اضافه!! یک فصلش رو خوندم.

هلن فیشر یکی از برجسته ترین انسان شناس های امریکاست که درباره ی عشق تحقیق های علمی انجام داده و مکانیسم هاش رو بررسی کرده. فیشر توی این کتاب به طور علمی به نقش هورمون ها و واسطه های شیمیایی در بروز عشق پرداخته و عملکرد مغز رو در هنگام عاشقی توضیح داده و به گفته ی خود فیشر: "عشق چیست؟ در این کتاب سعی کرده ام تا به این سوالِ نمادین پاسخ دهم."

دیوید پ باراش استاد روانشناسی درباره ی این کتاب گفته: "جامع ترین و فهمیدنی ترین بیانی که تا به حال راجع به ساختار مغز هنگام دلبستگی خوانده ام! آن را بخوانید و برخی از مهم ترین درس هایی را که هر کسی می تواند کسب کند یاد بگیرید: چگونه و چرا ما و دیگر موجودات زنده عاشق می شویم".

سخنرانی هلن فیشر در TEDرو می تونید در ادامه ی مطلب بخونید.

و همین سخنرانی رو می تونید اینجا ببینید.

بیشتر بخوانید
   + هانی هستم ; ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱٦ فروردین ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

چشم من بیا منو یاری بکن...

-ناستنکا!

اشکهای مرا ببین که از صورتم جاری است، بگذار جاری شوند. اشکها صدمه‌ای نمی‌زنند!

ناستنکا!

اشکها خشک خواهند شد!


شب های روشن/داستایوفسکی

 

# دلتنگی خیابان بلندی استــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس: خودم


   + هانی هستم ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱٦ دی ۱۳٩٤
comment یادداشت شما()

بارون داره هدر میشه...

باران می‌آمد و روی شیروانی ترانه می‌نواخت.ترانه‌ای که اگه آدم اون رو شب هنگام،در امن آغوش او گوش کنه زیباترین ترانه‌ی دنیاست. هرچقدر باد شدیدتر باشه و بارون تند‌تر بیاد بازوهاش محکم‌تر دورت فشرده میشه و تو توی بغلش راحت‌تری و دیگه از هیچ چیز نمی‌ترسی.دست کم این احساس منه.تمام عمر صدای بارون روی شیروانی رو تنها شنیده ام. بارون دوست نداره کسی تنها ترانه‌اش را گوش بده.من ناکامیش رو خوب حس میکنم...من فقط دلم می‌خواست توی تاریکی توی بغلش بخوابم و به صدای بارون گوش بدم. الان هردومون داریم بارون به این خوبی رو تلف میکنیم...

خداحافظ گاری کوپر/رومن گاری/ترجمه سروش حببیبی

 

# طبیعتن با این پست باید یه آهنگ بهتون معرفی کنم

" بارون" امین رستمی رو اگه ندارید از اینجا دانلود کنید و لذت ببرید.

 دانلود آهنگ بارون از امین رستمی

 

   + هانی هستم ; ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۸ آذر ۱۳٩٤
comment یادداشت شما()

آزادی از قید تعلق

"چیز فوق العاده ای بود"!

آزادی از قید تعلق رو میگه. رومن گاری توی "خداحافظ گری کوپر.

"وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی. نه طرفدار کسی هستی نه ضد کسی. همین. باگ می گفت که بزرگترین مسئله ی جوانان این است که چطور این اکسیر را پیدا کنند. البته خیلی مشکل است. ولی وقتی به آن رسیدی از هر چیزی که فکر کنی بهتر است."

امروز توی گروه تلگرامی ای که بودم حرف گری کوپر پیش اومد. یاد این اصطلاح افتادم. اومدم هم اینکه اینجا یادداشتش کنم تا شاید یه روز درباره ش بنویسم و هم اینکه این کتاب رو معرفی کنم. فعلن به همین معرفی بسنده می کنم. 

"یادتان نرود؛ آزادی از قید تعلق! وقتی به آن رسیدید خبرش را به من بدهید...!"

   + هانی هستم ; ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱٢ آذر ۱۳٩٤
comment یادداشت شما()

سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار

وقتی کسی چیزی ندارد،آن را ندارد دیگر،اما وقتی کمی از آن را داشته باشد ظاهرن چیزی دارد اما در واقع ندارد.یعنی فکر می کند دارد اما ندارد.این بدتر از نداشتن است.

مصطفا مستور

عکس از فیلم " شب های روشن " / فرزاد موتمن

طبیعتن این فیلم هم پشنهاد میشه :)

*یادآوری می کنم که تمام چیزهایی که با قرمز می نویسم قابل کلیک هستن.

   + هانی هستم ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱٤ آبان ۱۳٩٤
comment یادداشت شما()

داستان خرس های پاندا به روایت ساکسیفونیستی که دوست دختری در فرانکفورت دارد

-یه بار دیگه میگی؟

کتابفروش پرسید. با آرامش و طمانینه. سه چار سال پیش بود.

-داستان خرس های پاندا به روایت ساکسیفونیستی که دوست دختری در فرانکفورت دارد از ماتئی ویسنی یک

-چه جور اسمشو حفظ کردی؟

تعجب کرده بود. و تعجب هم داشت!

اونقد توی کتابفروشی های مختلف گشته بودم دنبالش که دیگه اسمش حفظم شده بود ! PDFش رو خونده بودم و می خواستم داشته باشمش توی کتابخونه م. که هر وقت خواستم دم دستم باشه. میخکوبم کرده بود این نمایشنامه. و البته نداشتش و بعدها وقتی دنبال کتاب دیگری می گشتم اتفاقی چشمم خورد بهش و قاپیدمش!!

بعدها " اسب‌های پشت پنجره" " پیکر زن، یک میدان مبارزه در جنگ بوسنی" و "تماشاچی محکوم به اعدام" رو ازش خوندم.

نمایشنامه های ویسنی یک رو می تونید با ترجمه ی تینوش نظم جو و از نشر نی بگیرید.

عکس از فیلم Pina ؛ اینم به عنوان یک پیشنهاد داشته باشید. 

با ادامه ی مطلب همراه باشید

بیشتر بخوانید
   + هانی هستم ; ۸:٠۱ ‎ق.ظ ; ٥ آبان ۱۳٩٤
comment یادداشت شما()

وردی که بره ها می خوانند

"وردی که بره ها می خوانند" رضا قاسمی رو فکر می کنم دو سه سال پیش خوندم. پی دی اف و یکسره! فکر می کنم همه شو توی یه روز قورت دادم!! و چقد خوب بود.

پیش از اون " همنوایی شبانه ارکستر چوب ها" رو خونده بودم ازش و چقدر هم اون بهم حال داده بود. و بعدها "چاه بابل" ، " تمثال" و "ماهان کوشیار" رو ازش خوندم. تمثال و ماهان کوشیار نمایشنامه ن البته،نه رمان. ماهان کوشیار، چاپ اول سوئد 1994 و تمثال 1995 که البته این دو تا رو نیاز نیست بگم که بازم پی دی اف خوندم.

امروز هوس کردم برای بار دوم "وردی که بره ها می خوانند" رو بخونم و گفتم خوبه که اینجا هم معرفیش کنم. پس بخونید و لذت ببرید!

-چرا هیچ خلوت عاشقانه ای خلوت نیست، ازدحام جمعیت است در تختخوابی دو نفره؟ چرا هر کسی چند نفر است، چهره هایی تمامن گوناگون؟ چرا عاشق کسی می شویم اما با کس دیگری به بستر می رویم؟ چرا عشق جماعی است دسته جمعی که در آن هر کسی هر کسی را می/گ/اید جز من که همیشه گ/ا/یید/ه می شوم؟

از متن کتاب

   + هانی هستم ; ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱٤ مهر ۱۳٩٤
comment یادداشت شما()

من و تو و زمین ، حضوری اتفاقی *

مثل همیشه که دلت نمی خواد و ترک میکنی... دلت نمی خواد و ترک میشی ...خاطره ها رو جا می ذاری و خاطره ها جات میذارن... بار سفر از بلاگفا رو بستم و اومدم پرشین بلاگ. 

اینجا از فیلم، ادبیات،عکس، روزمرگی هام و هر چیز نوشتنی خواهم نوشت.

یه دفترچه ی یادداشت وبلاگی.

پی نوشت:

از همین می ترسم به یه چیزی یا کسی عادت میکنی، اونوقت اون چیز یا کس قالت میذاره. اونوقت دیگه چیزی برات نمیمونه. میفهمی چی میخوام بگم؟ اونایی که میذارن و میرن رو دوست ندارم. اینه که اول خودم میرم. اینجوری خاطر جمع تره...

(خداحافظ گری کوپر-رومن گاری)

   + هانی هستم ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ٥ مهر ۱۳٩٤
comment یادداشت شما()