احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

400

«از همین می ترسم؛به چیزی یا کسی عادت می کنی، اونوقت اون چیز یا کس قالت میذاره. اونوقت دیگه چیزی برات نمی مونه. می فهمی چی میخوام بگم؟ اونایی که میذارن و میرن رو دوست ندارم. اینه که اول خودم میرم. اینجوری خاطر جمع تره.»

-خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری

+شاید این چند خط همچینم با رفتن از پرشین بلاگ تناسب نداشته باشه اما در این لحظه مقدمه‌ی بهتری به نظرم نمیاد. البته معتقد نیستم که برای هر چیزی باید مقدمه‌چینی کرد و اتفاقن طرفدار رک بودنم ولی خب بعضی وقتا بد نیست یه پیش‌درآمد کوچولو هم داشته باشیم! خلاصه اینکه در یک‌سالگی اومدنم به پرشین بلاگ، از اینجا به بیان کوچ خواهم کرد . از اینکه در این مدت توی پرشین بلاگ همراهم بودید ممونم و به امید دیدارتون در :

http://hanihastam.blog.ir

+لینک های دوستانم رو به وبلاگ جدید منتقل می کنم و ممنون میشم لینک من رو ویرایش کنید.

   + هانی هستم ; ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; ۳ مهر ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

دور دنیا با شعر 29

تو یک روز نیستی،

تمام سالی!

تو یک شب

یا یک کتاب و یک قطره نیستی

تو یک تابلوی نقاشی یا تابلویی بر دیوار

نیستی

اگر دقیقه ای نباشی 

ساعت ها از کار می افتند

خانه ها برهوت می شوند

کوچه ها اشک می ریزند

پرندگان سیه و 

شعرها نیست می شوند

تو فقط باد و باران هشتم مارس نیستی

تو ای دل‌انگیز شب های تابستانی

گیسوان شب های پاییزی

تو ای سوز بوران عشق

تو نباشی 

چه کس باشد؟

زن، زن، زن، زن

تو زندگی هستی!

شیرکو بیکس / برگردان بابک زمانی

شب پاییزی

تنها به نام بلند و دیرگذر است

ما هنوز

گرم تماشای یکدیگریم و سپیده

سر زده است

انونو کوماچی / برگردان عباس صفاری

+باز پاییز آمد

افسوس نیستی

باشو!

آذریون میتن

   + هانی هستم ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; ٢ مهر ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد...

یک مهر ، زادروز استاد شجریان

اثری از بزرگمهر حسین‌پور

بشنوید: آهنگ بت محبوب از استاد شجریان و برادران پورناظری

   + هانی هستم ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱ مهر ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

397

-اگه در اینجا خوشبختی، چرا ترکش می کنی؟

-من از این می ترسم که کسی دوستم داشته باشه، و این مانع از خوش بودنمه.

 

*بعضی از سطرهای "مرگ خوش" آلبر کامو" رو که می خونی، حس می کنی روح "خداحافظ گری کوپر" رومن گاری درش دمیده شده. فکر می کنم یه جورایی پاتریس هم داره از "آزادی از قید تعلق"ی حرف می زنه که بعضیی وقتا از زبان "لنی" می شنویم. مثلن وقتی که میگه : وقتی دیدید یواش یواش می خواهید دختری را برای همیشه در بغل داشته باشید بدانید موقعش رسیده که جا را خالی کنید.

و رومن گاری ادامه میده: وقتی دختری روی شما چنان اثری دارد که تمام اصول زندگی تان را به هم می ریزد، اگر آرام بشینید حسابتان پاک است. عشق فقط عشق نیست. اگر اینطور بود آدم جورش می کرد. عشق زندگی است که سعی می کند شما را دوباره گرفتار خودش کند.

+من هم گاهی وقتا حس می کنم می ترسم. انگار که توی تکامل فردی خودم گنجونده شده باشه این مسئله...

+ میگه: «بوی پاییز میاد، نه؟» میگم : «نه...»

   + هانی هستم ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۳۱ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

396

در من کوچه ای است که با تو در آن نگشته ام،

سفری است که هنوز با تو نرفته ام،

روزها و شب هایی است که با تو سر نکرده ام،

عاشقانه هایی است که هنوز با تو نگفته ام...

   + هانی هستم ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۳٠ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

ساز دهنی

بچه که بود تابستان ها ساعت ها می نشست لب حوض کوچک وسط حیاط. پاهاش را می کرد توی آب، انگشت هاش را بالا پایین می برد و برای خودش قصه می گفت. هر کدام از انگشت ها یکی از آدم هایی بود که می شناخت. شست راست مادرش بود،شست چپ پدرش. شست راست میزد توی سر شست چپ و می گفت «بی عرضه!» شست چپ کنار می کشید. انگشت کوچکه ی پای چپ، خود حسن بود و انگشت کوچکه ی پای راست زری دختر همسایه. حسن انگشت کوچکه ها را بلد نبود تکان بدهد. مادر زری به مادر حسن می گفت «خوش به حالت. بچه به این آرومی و بی آزاری نعمته والا. زری آتیش به جون گرفته یه دقه آروم و قرار نداره.»

زری گاهی می آمد می نشست کنار حسن لب حوض. تند و تند آدامس بادکنکی می ترکاند و مثل حسن روی انگشت های پاهاش اسم می گذاشت. «این مادرمه که همه ش نق می زنه، این داداش بزرگمه، این داداش کوچیکه س. جفتی میخوان به من زور بگن. چه غلطا! اینم منم.» و با شست راست که خودش بود میزد توی سر داداش ها. آب که شلپ شلوپ می کرد زری می خندید و پاهاش را محکم تر می کوبید توی آب تا بالاخره مادر خودش یا مادر حسن داد می زدند« آروم بگیر بچه!» با این که بازی با انگشت ها اختراع حسن بود دست آخر زری به حسن یاد داد چطور انگشت کوچکه ها را تکان بدهد، و سیزده چارده ساله که بودند یک بار انگشتی را که خودش بود گذاشت روی انگشتی که حسن بود. حسن نفسش بند آمد،بعد لرزش گرفت، بعد پاهاش را از توی حوض درآورد. زری از جا جست و گفت «ایش، بی عرضه!» و از آن به بعد کمتر خانه ی حسن پیداش شد. چند سال بعد که زری را شوهر دادند انگشت بغل شست راست که درازتر از باقی انگشت ها بود شد شوهر زری. حسن هر چه کرد یاد نگرفت این یکی انگشت را تکان بدهد.

سه کتاب/ زویا پیرزاد/نشر مرکز81

 

   + هانی هستم ; ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; ٢٩ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

394

-فراموشش کردی؟

-چرا دروغ بگم... حافظه ی ما مثل یه دیواره. وقتی کسی پا میذاره توی زندگی مون، مثل این می مونه که یه دونه نارنجک دستی کوبیدن به دیوار... بوووم... صدا و جیغ و هلهله ی شادی ... اما وقتی میره... وقتی اون صداها می خوابه... فقط یه جای سیاه می مونه ازش. رد اون لحظه همیشه هست.

-الان منم اون نارنجکم؟

-نه! تو یه قلب گنده ای که یه بچه ی بازیگوش کشیده رو یه دیوار سفید که وقتی کسی از کنارش رد میشه پیش از هر چیزی اونو می بینه و اون لکه ی سیاه، رنگ می بازه پیشش.

______________

پ ن) نظرتون درباره ی حد و مرز روابط رو در پست پایین می خونم. البته شاید یه کم دور باشه از موضوع اصلی پست ولی حس می کنم بی ربط نیست و به روشن شدن یک سری مفاهیم کمک می کنه.

   + هانی هستم ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ٢۸ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

393

اگر جامعه شناس، پژوهشگر روابط انسانی یا یک چنین چیزی بودم یه مقاله می نوشتم با عنوان "میم مالکیت در عصر مدرنیته" و توی اون به معضلات مفهوم سنتی غیرت، ناموس پرستی و قتل های ناموسی و مسائل این چنینی می پرداختم. اما جامعه شناس، پژوهشگر روابط انسانی یا یک چنین چیزی نیستم و نمی تونم چنین مقاله ای بنویسم!

   + هانی هستم ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; ٢٧ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

دور دنیا با شعر 28

تذهب لتنام
تطفىء النّور
تضع رأسک على و سادتک،
و تغمض عینیک
و لسببٍ ما،
لا تعرفه و لا أعرفه،
و لا یعرفه أی أحد!
"تظلّ مستیقظًا!"

می روی تا بخوابی
چراغ را خاموش می کنی
سرت را روی بالشَتْ می گذاری
و چشمانت را می بندی
و بنا به دلیلی،
که نه تو آن را می دانى و نه من
و نه هیچ کس دیگر،
"بیدار می مانی!"

شعر: رشاد حسن
ترجمه: محمد حمادى

   + هانی هستم ; ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ٢٦ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

هدفونت را سفت بچسب!

این چند روز سفر یک چیزی رو برام مسجل( برابر فارسیش چی میشه؟!) کرد؛ اینکه اگه روزی وقت نکنم آهنگ گوش بدم (نمیگم چند ساعت؛ بلکه چند تا آهنگ خوب یا یک ساعت مثلن) به وضوح حس می کنم روزم چیزی کم داشته و یک چیزی رو گم کردم و موسیقی برام لازمه! آدم "موزیک باز"ی نیستم، هیچ سررشته ای توی موسیقی ندارم، خیلی از خوانندگان خوب خارجی یا حتا داخلی رو نمی شناسم، یک شنونده ی حرفه ای نیستم اما موسیقی جزئی از زندگیم شده و یکی از چیزاییه که همیشه باید باشه. نه مثل هوا، ولی دست کم مثل آب و نان! و خب دومین برچسب این وبلاگ هم "شنیدنی ها"ست. و خوشبختم که دوستانی دارم که آهنگای خوب بهم بدن و همیشه چیزی در چنته داشته باشن. این چند روزی که اینجا تعطیل بود آهنگای خوبی منتشر شد. آلبوم سیامک عباسی رو هنوز گوش نکردم و مطمئنن خوب خواهد بود که می تونید به صورت قانونی از بیپ تونز دانلود کنید. چن تا پیشنهاد دیگه م دارم امروز که می تونید از لینک های زیر دانلودشون کنید و لذت ببرید :)

دانلود آهنگ بی تابی از علیرضا قربانی

دانلود آهنگ در دست باد دال باند

دانلود آهنگ تندیسی از سراب دارکوب

و ورژن پیانوی آهنگ کجایی محسن چاوشی رو از اینجا دانلود کنید. کاری از فریبرز لاچینی همیشه دوست داشتنی.

   + هانی هستم ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; ٢٥ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

برگشتن یا "در ستایش خانه"

یه ده روزی رو در سفر بودم. سفر که چه عرض کنم. همایشی بود که بهونه ی تجدید دیدار با دوستانم شد و یه بیست روزی رو دور از خونه بودم و حالا که این پست را می نویسم هم دور از خانه هستم و امیدوارم حال شما خوب باشد. جانم برایتان بگوید... اِ داره منحرف میشه موضوع!! شبیه نامه های قربانت شوم اجدادی! داشتم می نوشتم که برق رفت و یک لحظه تصور کنید گرمای پنجاه درجه ای جنوب را در ساعت دوازده ظهر!!  جهنمی بود واسه خودش! اینم از روز بازگشت من به کار!! از این روزهای دور از خانه چند روزش رو توی فضایی دست و پا میزدم که خودمم نمی دونستم چم شده. یک جور دلشوره ی بی دلیل. حس می کردم ته دلم خالیه و خب این اصلن حس خوبی نیست به ویژه وقتی که ندونی دلیلش چیه. پیشتر هم این حس سراغم اومده بود اما وقتایی که اتفاق بدی افتاده بود یا در استرس وقوع یک اتفاق بد بودم و خب من اینطور وقت ها حتا اشتهامم از دست میدم و این تناقضم به حال بد اضافه میشه!  اینکه از گرسنگی معده ت می سوزه اما میلی به غذا نداری. اینا رو گفتم که به اینجا برسم که توی تمام اون لحظات دلم می خواست خونه باشم. در واقع با اینکه خونه ی یکی از بهترین دوستانم بودم که همیشه به من لطف داره و اصلن احساس مهمون بودن ندارم خونشون ولی توی این شلم شوربای حال بد یک احساس عدم امنیت هم باهام بود که تشدیدش می کرد. حس امنیتی که فقط خونه خودمون بهم میده. خونه که میگم بیشترش یعنی احساس حضور مادرم! و گرنه خونه که چیزی جز سنگ و سیمان نیست. منم که هیچ وقت آدمی نبودم که به شهرم احساس تعلق داشته باشم. توی تمام اون لحظات دلشوره و اضطراب حس میکردم اگه امنیت خونه باهام بود حالم بهتر می بود. و آخر هم نفهمیدم اون حس بد از کجا ریشه می گرفت. یا ترجیح دادم نفهمم. این شد که یک روز زودتر بلیت گرفتم و برگشتم به جایی که میشه حتا توی خونه هم صدای دریا رو شنید.

خانه تویی

به سوی تو

می آیم!!

+سلام :)

   + هانی هستم ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; ٢٤ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

دور دنیا با شعر 27

دوباره سخن می‌گویم

از شوقِ زندگی

تا شماری بدانند:

زندگی گرم نیست

می‌توانست اما گرم باشد

 

از آن پیشتر که بمیرم

دوباره سخن می‌گویم

از عشق

تا عده‌یی بگویند:

عشق بود

عشق باید که باشد

 

از آن پیشتر که بمیرم

دوباره سخن می‌گویم

از اقبالِ دل‌بستن به خوشبختی

تا پاره‌یی بپرسند:

چیست خوشبختی

چه وقت بازمی‌آید خوشبختی؟

اریش فرید / آزاد عندلیبی

عکس از : مایکل ولَسزینویچ

پ ن) دو هفته نیستم.

   + هانی هستم ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱٢ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

388

در طی اهلی شدنِ ما، والدین و خواهر و برادرهایمان نظر خود را درباره ی ما بدون فکر کردن ابراز می کنند. ما این عقاید و نظرها را باور می کنیم و همواره در ترس ناشی از آنها به سر می بریم، مثلن این که شنا کردن یا ورزش یا نوشتن را خوب بلد نیستیم. یک نفر می گوید: "نگاه کن! این دختر چه زشت است!" دختر می شنود و باور می کند که زشت است، و با این باور بزرگ می شود. مهم نیست که او چقدر از زیبایی بهره دارد؛ تا زمانی که این میثاق  را پذیرفته است، باور دارد که زشت است. این طلسمی است که او زیر نفوذ آن است.

دون میکوئل روئیز

__________

این برش از کتاب رو به این دلیل انتخاب کردم که این مسئله توی جامعه بسیار شایع و فراوونه! از همین امروز دقت کنید! روزانه چند بار این حرف ها رو می شنوید؟ تو دست و پا چلفتی هستی! تو هیچ وقت نمی تونی کارتو درست انجام بدی. تو هیچی یاد نمی گیری. ریاضیت ضعیفه. دست فرمونت افتضاحه. تو نمی تونی لاغر بشی. تو که قبول نمیشی. تو زشتی! و ... خب اینا سم هایی هست که ما به اطرافیانمون تزریق می کنیم! روانشناسان کودک همیشه و به تکرار گفته اند که به کودک خودتون اعتماد به نفس بدین و بهش بگید تو می تونی. و در عمل؟ - تو خنگی! خسته م کردی از بس یاد نمی گیری! این میشه که با زبان خودمون کاری می کنیم که فرزندمون باور کنه نمی تونه یاد بگیره. و حالا کی بتونه بر این باور پیروز بشه با خداست!! مواظب کلام خودمون باشیم مبادا گناه ناکامی یک نفر بر گردن ما باشه و از کلام ما ریشه گرفته باشه.

   + هانی هستم ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

387

تمام راه ها

از تو رسیده اند

تنها منم

که کال مانده ام!

   + هانی هستم ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

386

می دونی...

می تونست یه جور دیگه باشه

نه صرفن یه جور بهتر، فقط یه جور دیگه

در واقع... کاش یه جور دیگه بود...

   + هانی هستم ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ٩ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()

385

-هیچ دو گره کور عاشقانه ای شبیه هم نیست که راه حل هاشون شبیه هم باشه.

   + هانی هستم ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment یادداشت شما()
← صفحه بعد